|
نمی دونم حرفم رو چطور شروع کنم اما شاید بشه حرفم رو با یه جمله که سرآغاز تموم خوشیها یا بدبختی هاست شروع کنم که این جمله اینه دوستت دارم.......... داستان من اینطوری شروع شد (شاید خندتون بگیره ولی باور کنید) یازده سالم بود که خبر بهم رسید همسایه ی جدید تو کوچه اومده تا اینکه ظهر شد داشتم تکالیف مدرسه رو می نوشتم که یکی زنگ خونمون رو زد دم در رفتم ولی کسی نبود چند بار تکرار شد تا اینکه پشت در ایستادم همین که زنگ زده شد درو باز کردم . دیدم دخترک شیطونی در حال فراره . برگشت و نگاهی به من کرد با همون یک نگاه دنیا برام تغییر کرد و... + نوشته شده در جمعه 1386/08/25 11:24 PM توسط حمید |
......love is عشق یعنی با افق یک دل شدن یــا لباسی از شقایق دوختن عشق یعنی با وجود خستگی بر سر پروانهء دل سوختن عشق یعنی داستــانی نـا تـمــام عشق یعنـی کلمه ای بـی انـتـهـا عشق یعنی گفتن ازاحساس موج در کــنـار حسـرت پـروانـه ها عشق یعنـی آه سرخ لالـه هـا عشق یعنی حرف پنهان در نگاه عشق یعنـی تـرجـمـان یک نـفس عمق سـایـه روشن دشت پگـاه عشق یعنـی قـصـهء یک آرزو عشق یـعـنـی ابـتـدای یک غـروب عشـق یـعـنـی تکـه ای از آسمـان عشق یعنی وصف یک انسان خوب + نوشته شده در یکشنبه 1386/08/20 11:51 AM توسط حمید |
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/02 12:3 PM توسط حمید |
حالا ده سال گذشته و من حرف دلم رو نتونستم بهش بزنم میترسم اگه بهش بگم دوستت دارم چه عکس العملی نشون میده ولی احساس میکنم اون منتظر اینه که من بهش بگم .... چند باری رفتم جلو ولی نشد در این مورد باهاش حرف بزنم شما کمکم کنید چطور جلو برم و حرف دلم رو بهش بگم اگه در این مورد تجربهای دارید حتماً به من هم اون رو منتقل کنید با تشکر حمید
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/25 11:58 AM توسط حمید |
|
| ||||||